
خدایا
تـنها تـوئـی تـنها تـوئی در خـلوت تنهائیم
تنها تو می خواهی مرا با این همه رسوائیم


بـــوی زهــــرا و مــــریم و هـاجـر
از پــَر چــادرت سرازیر است..........
بشکند آن قلم که بنویسد:
“دِمُدِه گشت و دست و پا گیر” است..."
/
/
/

مدتیست دلم شکسته
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت
تا دیگر شروع نشوی
کاش میشد فریاد بزنم پایان
دلم خیلی گرفته است
آدم ها از دور دوست داشتی ترند
/
/
/

من شکایت دارم...
از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی یادگار مادرم زهراست
از آن ها که به مسخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛
چـــــرا نمی فهمی؟
این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد
حـــُرمــت دارد ...!
/
/
/
اسمت را موج میبرد
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را …
دفتــر گــم شــدهام!

از تو چه میماندجز چند تکه کاغذ قدیمی..
و گاهی عکس های زرد شده..
و از من چی میاند...
جز مشتی احساسات بی دلیل...
/
/
/

در به گریه انداختن دختر,
مواظــب باشیـــــد ...
"خــــــــــدا " اشـکـهـــــای او را می شمـــــارد ........
/
/
/

پاییز برگشته
حتما برگی افتادنش را فراموش کرده بود
آن قدر ها مهربان هست
به خاطر یکی هم از سفر باز گردد
/
/
/
یوســف و زلیــخا را بی خـــیال !
مـــن
در آغـــوش همین پـــیراهن یادگـــاری
هزار ســال جــوان تر میــشوم . . . !

تو را نمیدانم........
ولی من حرف آخرم را با بغض خوردم . . .
/
/
/
زمین هم
به چادر من
التماس ِ دعا دارد

که اینچنین رد ِ قدم هایش را
بوسه میزند ...
خاک می دهد به دستش
تا
تربت
تحویل گیرد ... !
/
/
/

مســـــــواکم
شعو ـرش مــے رســـہ
کـه بایـد مــال یـه نفـــــــر باشه
ولـ ــے بـعضیــا نـ ـــہ
/
/
/

یـکـــ جـآیـی مـی رِســـَد کــه
آدَم دَسـتــــ بـه
خـــــــودکُـ ـــشـی
مـی زَنـَـ ـد...
نـه ایـنکه تــیــ ـغ بـَردآرد
رَگـَــ ـــش رآ بـــِزَنـــَد...
نـــ ــــــــه...
قـِیــد اِحســآسَــــ ـش
رآ مـی زَنـــَد...